ای یوسف خوش نام ما خوش می روی بر بام ما

حالا دیگه اونتقدر قدرتمندشدی که می تونی براحتی از حق خودت دفاع کنی  ...می تونی دعواکنی ...قهر کنی ... بعد بیای آشتی کنی و بهم بگی : مامان ببخشید اگه بهت نگاه نکنم باز منتظر میشوی تا رضایت منو جلب کنی...

یکی از ویژگی هایی که این روزها به دست آورد های که منو سخت نگران می کنه اینه که به راحتی و بدون اینکه فکر کنی بچه های کوچکتر از خودتو می زنی و این خیلی بده می دونی چرا چون محبوبیت تورو کم میکنه و می ترسم از روزی که هرکس اسمت را بشنوه مثل ستایا دختر عموی کوچکت که با شنیدن نام تو یک کاسه را انداخت و شکستهیپنوتیزم از بس که به این طفل معصوم موقعی که فندخت بودیم کتک زدی؟ دو سه روزی بود که اصلن خودت هم متوجه نبودی که چه جوری دستت  به طور ناگهانی روی صورت افراد مختلف از جمله عرفانی پسر خاله عارفه که تو بهش خیلی ارادت داری و خاله ات که معترض از وضعیت تو...ستایش دختر عمه صیفوره و ستایا کوچولو...عصبانی عزیزم کمی صبور باش !  صبر می تونه از بزرگترین نعمتهایی باشه که خداوند به بندگانش عطا می کنه!

از فندخت خیلی خوشت اومده چون به قول تو بع بعی داره شیر  داره( به سگ گله) و جویی پر آبی داره که تو یک روز کامل توش آب بازی می کردی...از همه مهم تر بابا بزرگ و بی بی مهربون داره! ولی خیلی بی معرفتی پریا می دونی چرا؟ جون به محض اینکه از اونجا اومدیم بیرون فراموششون کردی و حتی  یک بار هم بهونه اونها رو نگرفتی ! فقط می گفتی : آسمن ، ساناز، اجت( حجت) ، داداشی،( مرتضی پسر عمو)

 

این هم عکساشون  تا هر وقت بهشون نگا کنی بدونی روزی روزگاری تو هم در این روستا بودی....(از راست به چپ: یاسمن پریا آیدا ستایا و ساناز)

 

یک روز تو همین تعطیلات با خاله عارفه رفتیم بیرون رفتیم کنار قنات و تو نزدیک بود دمپایی که برای بار دوم برات خریده بودم به آب بدی البته با سر و صداهای خاله عارفه و افرادی که پایین داشتند ماشین می شستند قضیه به خیر گذشت....

عرفان و پریا در کوچه باغ ده

 

 

در حال پایین اومدن از سراشیبی

 

 

 

اونقدر شلوغ کاری کردین که خاله عارفه شما رو به مدت نیم ساعت در صندوق عقب نگه داشت.

این هم مسیر جوی آب که لنگه دمپایی به این سرعت از ما دور می شد.....

 

 

خوشبختانه بر خلاف سفرهای قبلی که حتمن روانه بیمارستان می شدی تو این سفر فقط چند روز تب کردی که با یک پنی سیلین شش سه سه خوب شدی ولی ویروست رو به من و بابی دادی و هنوز هم که یک هفته از ان روز میگذره من و بابی به شدت استخون درد داریم....

 

 

/ 9 نظر / 7 بازدید
motor

سلام . وبلاگ خوبي داري اما اگر دوست داري آمار بازديد هات افزايش پيدا کنه توصيه ميکنم تو موتور جستجو بست ايران وبلاگ خودتو ثبت کن تا روزانه کلي بازديد داشته باشي از اين سايت . کنر از يک دقيقه هم زمان نمي بره فقط اسم و آدرس سايت و کلمات کليدي رو بايد وارد کني . اگر هم فرصت داري مي توني تمام پست هاتو ثبت کني تا بازديد هاي بيشتري وارد وبلاگت بشه . اينم آدرسش http://bestiran.cz.cc/addurl.php

اعظم مامان سپهر

سلام عاطفه جون مرسي از محبت شما عزيزم نگرانيهاي مادرانت را ميستايم! ديري نمي‌پايد كه دختر كوچولوي شما هماني ميشود كه تو ميخواهي[ماچ][بغل]

لیلا مامان پویان

خوشحالم که سفر به پریای عزیز خوش گذشته بچه ها در سفر چیزهای زیادی یاد می گیرن[قلب]

کودکان پرشین بلاگ

وبلاگ خوبی دارید ممنونم [دست] وبلاگ کودکان پرشین بلاگ منتظره حضور پر مهره شماست[گل]

مامان اکرم

عجب سفر پرماجرایی. نگران نباش. کم کم از سرش می افته.[بغل]

ع.م

باسلام. خیلی عکس های قشنگی گذاشتی. خدا حفظشون کنه.

باران

عکس های جالبی بود مثل اینکه حسابی خوش گذشته!!

مامان بهار

من می خوام دختر 9 ماهه ام رو از ماه دیگه بگذارم مهد سیمای فرشتگان . به نظرتون مهد خوبیه ؟