خوابیدن پر ماجرا

دیشب ب ب و م م میخواستند منو زود بخوابونن...البته راستش خیلی زود نبود ساعت ۵/٩ شب بود ...چون مامان جون اینا رفتن خونه شون من باهاس فردا برم مهد کودک...وساعت ۶ از خواب بیدارشم....خلاصه م م چراغه رو خاموش کرد ومن هم هی غر زدم که نمی خوام بخوابم ولی کو گوش شنوا ...ما نی نیها بعضی موقعها دوست داریم شب بیدار بمونیم با ن ن ها بازی کنیم ...باد بادک هوا کنیم....بریم یک هویی رو ب ب ها بریم لگد بزنیم به م م ها ...بپریم رو شکماشون ....صدای جیغ اونها رو در بیاریم ...خلاصه تا ١١شب من کار داشتم و نذاشتم م م اینا بخوابن....الته صدای خر وپف ب ب بعضی وقتها منو می ترسون...چون م م لج کرد  و چراغ رو روشن نکرد ومن هم نامردی نکردم تو همون تاریکی کارمو انجام دادم...نیشخند

/ 2 نظر / 8 بازدید
سحر

هر ثانیه که میگذرد چیزی از تورا با خود میبرد زمان غارتگر غریبی است.... همه چیز را بدون اجازه ام میبرد وتنها یک چیز را همیشه فراموش میکند احساس دوست داشتن تورا....؟؟؟ سلام روزت بخير مهربون...به خونه قشنگت سرزدم و لذت بردم..دلم نيومد يه ردپا از خودم به جا نزارم...دوست داشتي قدم به خونه دل من بزار و به منم سربزن ....مطمينم با يه بارسرزدن به كلبه ‌آبجي سحر مشتري پروپاقرص كلبه خرابه من ميشي...لينكهاي جالبي هم گذاشتم بالاي صفحه که نگاه کردنش خالی از لطف نیست...دركل دوست دارم اين رفت و آمدها ادامه پيدا كنه و دائم بهم سربزنيم...روز قشنگي داشته باشي[گل][گل][گل][گل]

هومن

سلام . وبلاگ خوبي داريد . موفق باشيد [لبخند]