زاد روز بودنت مبارک! دخترک نازنینم!
جوانه نوبهارم!!!!!!!!! 5 ساله شدی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
سلام دوستان گلم!
ببخشید که سر می زنین ولی هیچ چیز جدیدی اینجا نمی بینید.
..سخت مشغولیم...روزها به سرعت می روند ...هیچ جیزی را احساس نمی کنم مگر با بودن در کنار دخترکم...دخترکم به زودی مرز 5 سالگی را می شکند
...توانایی اش خوب شده.
..عاقل شده...درک می کند...همدردی می کند...ولی چه کنم کمی لجباز است...لجباز ...و من ان وقت است که غصه دار می شم...در اعماق قلبم همیشه ضربان تندی احساس می کنم...انوقت است که می فهمم مادر بودن به این راحتی ها که فکر می کردم نبود... آخ دخترک روزگار معلم چه سخت گیر است...لجبازی های دخترک برایم کمی سنگین است ...برای منی که 8 ساعت کار می کنم...4 ساعت درگیر کارهایش هستم و حالا بعد از این همه نتوانم جلوی لجبازیهایش مقاومت کنم...یک بار کوکو می خواهد ...اگر باشد ادامس موزی می خواهد ...اگر باشد پلنگ صورتی می خواهد ...اگر باشد ساع 9 شب پنگول می خواهد ...وانوقت نمی دانم به این دخترک چگونه بفهمانم پنگول فقط یک بار در روز ان هم از تلویزیون پخش میشه
...واین می وشد بهانه ای برای 2 ساعت متوالی گریستن...می گرید و می گرید... خب شما باشین چکار میکنین؟
پ.ن.1 روز معلم رو به مامان جون بابا جون خاله های عزیزم عموی نازنینم و بابی مهربون تبریک می گم.

پریای راننده:
پشت فرمان- ماشین روشن- ترمز دستی پایین و اماده حرکت
پریای شیطون:
مامان برو آمپول بزن بعد گریه کن باشه مامان! ببین من گریه نمیکنم!
پریای منظم:
پریا: صبح که از خواب پا میشیم اول ج.ی.ش میکنیم بعد مسواک می زنیم بعدش با حوله خشک میکنیم بعدش میایم بیرون !!!!!
پریای مهربون: اگه مامان جایزه نخره باز هم اونو دوست دارم
پریای نگران: هر روز بعد از سر کار اومدن از من می پرسه؟ مامان چی شد آمپول زدی؟ به گمان دخترکم می رون تا آمپول بزنم
پریای چموش:
میاد یواشکی تو گوشم زمزمه می کنه بعد میگه : خب باشه! برام می خری؟ میگم چی ؟ جواب میده: هیس ! ساکت!
خوشبختانه بعد اینکه برگشتیم از سفر روحیه ات بسیار عالیه... و به قول خودت که همش شعر می خونی" همه چی ارومه من چقدر خوشحالم" برای تو روزهای پر از ارامشی وجود داره دیگه از اون کتک کاری که در 5 ماه اول سال داشتی خبری نیست خیلی ارو م تر شدی می دونی چرا ؟ چون تو صحبت کردنت خیلی پیشرفت کردی و گفتار درمانت هم همین رو می گفت این روزها رفتیم تو خونه جدیده( به قول خودت) و همش نگران اینم که نکنه باز روزهایی که در خانه لیلا بودیم تکرار بشه چون اونجا کجا و اینجا کجا؟؟؟؟؟؟؟؟ همسایه ها در اینجا بسیار حساس هستند و هنوز سه روز نگذشته تذکر دادند که سر و صدا داریم ... اون به خاطر لجبازی تو با بابی... تو خونه جدیده به من قول دادی که سر و صدا نکنی به من گفتی:" اگه ساکت باشم برام جایزه می خری"
تو خونه جدیده داستانها داریم اولین روزی که رفتیم اونجا چون خونه خالی بود سر و صدا می کرد و از انعکاس صدات در خونه کیف می کردیب و همش می گفتی" بو بو بو " و همون روز به علت سر و صدای بیش از اندازه به خونه توسط بابی تبعید شدی...
اتفاقی که در روز بعد اوفتاد این بود که اندازه و متراژ خونه از دستت در رفته بود و هی می خوردی به در و دیوار یک بار نزدیک بود بری تو میز تلویزیون که به خیر گذشت...
خلاصه تا تو این خونه جدیده جا بیفیتم فکر کنم حسابی باید حرص بخوریم
خونه جدیده: نقل قول پریا
حالا دیگه اونتقدر قدرتمندشدی که می تونی براحتی از حق خودت دفاع کنی ...می تونی دعواکنی ...قهر کنی ... بعد بیای آشتی کنی و بهم بگی : مامان ببخشید اگه بهت نگاه نکنم باز منتظر میشوی تا رضایت منو جلب کنی...
یکی از ویژگی هایی که این روزها به دست آورد های که منو سخت نگران می کنه اینه که به راحتی و بدون اینکه فکر کنی بچه های کوچکتر از خودتو می زنی و این خیلی بده می دونی چرا چون محبوبیت تورو کم میکنه و می ترسم از روزی که هرکس اسمت را بشنوه مثل ستایا دختر عموی کوچکت که با شنیدن نام تو یک کاسه را انداخت و شکست
از بس که به این طفل معصوم موقعی که فندخت بودیم کتک زدی؟ دو سه روزی بود که اصلن خودت هم متوجه نبودی که چه جوری دستت به طور ناگهانی روی صورت افراد مختلف از جمله عرفانی پسر خاله عارفه که تو بهش خیلی ارادت داری و خاله ات که معترض از وضعیت تو...ستایش دختر عمه صیفوره و ستایا کوچولو...
عزیزم کمی صبور باش ! صبر می تونه از بزرگترین نعمتهایی باشه که خداوند به بندگانش عطا می کنه!
از فندخت خیلی خوشت اومده چون به قول تو بع بعی داره شیر داره( به سگ گله) و جویی پر آبی داره که تو یک روز کامل توش آب بازی می کردی...از همه مهم تر بابا بزرگ و بی بی مهربون داره! ولی خیلی بی معرفتی پریا می دونی چرا؟ جون به محض اینکه از اونجا اومدیم بیرون فراموششون کردی و حتی یک بار هم بهونه اونها رو نگرفتی ! فقط می گفتی : آسمن ، ساناز، اجت( حجت) ، داداشی،( مرتضی پسر عمو)

این هم عکساشون تا هر وقت بهشون نگا کنی بدونی روزی روزگاری تو هم در این روستا بودی....(از راست به چپ: یاسمن پریا آیدا ستایا و ساناز)
یک روز تو همین تعطیلات با خاله عارفه رفتیم بیرون رفتیم کنار قنات و تو نزدیک بود دمپایی که برای بار دوم برات خریده بودم به آب بدی البته با سر و صداهای خاله عارفه و افرادی که پایین داشتند ماشین می شستند قضیه به خیر گذشت....

عرفان و پریا در کوچه باغ ده

در حال پایین اومدن از سراشیبی

اونقدر شلوغ کاری کردین که خاله عارفه شما رو به مدت نیم ساعت در صندوق عقب نگه داشت.

این هم مسیر جوی آب که لنگه دمپایی به این سرعت از ما دور می شد.....
خوشبختانه بر خلاف سفرهای قبلی که حتمن روانه بیمارستان می شدی تو این سفر فقط چند روز تب کردی که با یک پنی سیلین شش سه سه خوب شدی ولی ویروست رو به من و بابی دادی و هنوز هم که یک هفته از ان روز میگذره من و بابی به شدت استخون درد داریم....
نه دیگه نمی تونم این عنوان رو واسه اینجا انتخاب کنم چون همین جوری که میگذره روند صحبت های تو بیشتر و بیشتر میشه تو این روزها دامنه لغتت زیاد و زیاد میشه طوری که بعضی جاها می مونم چی جواب تو بدم بعضی روزها با بابی میای پیشم و خیلی هم بهت خوش میگذره ولی من از پا در میام ....علاقه خاصی به آب سرد کن و لیوان داری میری هرچی لیوان هست بر می داری و قلوپ و قلوپ آب سرد می خوری هر چی هم بهت تذکر میدم فایده نداره....
با امیر مهدی که مهدی صداش میزنی مسابقه میذاری تو آب خوردن نه یک بار بلکه صد بار ... اون هم کجا وسط راهرو بعدش دوتایی میزنید به آواز و با خنده های شادمانه همه رو به وجد میارید بجز منو مامان امیر مهدی...
از خونه با بابی بهم زنگ میزنی بهم میگی : می سام بیام ادایه مامانی بعدبهم میگی زود بیااونمون من گیه کردم.(یعنی گریه می کنم)
تو ماشین تو پارک تو مهمونی عاشق ادایه مامانی هستی خلاصه همه جا ....
جدیدا عصبانی میشی طوری که نمی تونم حریفت بشم و دیگه اون دخمل کوچولویی که همیشه مظلوم بود نیستی داری قدرتمند میشی ولی عزیزم قدرتت رو باید در بیرون خونه نشون بدی نه تو خونه خونه مون جایی که همیشه باید توش محبت باشه محبت خیلی زیاد ....وقتی چیزی بهت ندیم عصبانی میشی:تو بدی عزیزم
اگه من بدم پس عزیز گفتنت چیه؟ اگه خوبیم پس بد گفتنت چیه؟
سوار ماشین تو اتوبان اگه بشنوی و احساس کنی کسی برای ما بوق میزنه میگی : مرض
یکی از ترفندهای جدید تو موقع فرار کردن از کار میدونی چیه؟ داد می زنی و جیغ میکشی؟ گیه کردم گیه کردم:( یعنی گریه می کنم ها)
.
.
کسی میدونه چه جوری باید سایز عکسهامو تغییر بدم کلی عکس اپلود نشده دارم....
آره عزیزم بالاخره ۴ ساله شدی به همین زودی به سرعت برق وباد ولی با لحظاتی کشدار پریا جون دوست دارم و همین جا و در همین لحظه بهت میگم که هروقت به یاد روز تولدت و زمان سپری شده بعد از اون نمی دونم چرا واقعا چرا اشک میاد تو چشمام هر وفت به لحظه لحظه رشد تو فکر می کنم با خودم میگم :
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
زندگی باید کرد
زندگی ام را هستی ام و نفس کشیدنم را و لذت بردنم را از این زندگی کوتاه تا ابدمدیون تو هستم
تو
به من فهماندی
تو به من یاد دادی
چگونگی زیستن چگونگی دوست داشتن و چگونه انسان بودن را.
۴ سالگی ات مبارک گنجشک کوچک من!
پریا جون این روزها در استانه 5/3 ساگی ات تغییر زیادی کردی این روزها اونقدر لجباز شدی که من نمی تونم حریف جیغ زدن های مکرر تو شوم و در واقع قدرتمند شدی....
می تونی دو کلمه دو کلمه جمله بسازی....فعلها رو خوب یاد گرفتی بعضی جاها سوم شخص به کار می بندی و بعضی جاها اول شخص...جدیداً علاقه خاصی به لباس عروس پیدا کردی و همیشه پای کامپیوتر نشستی و می گی عیوس برام ذار....
ابراز احساسات هم کلی تغییر کرده همیشه ازت می پرسیدم :مامی رو دوست داری یا بابی رو و تو به من گفتی :بابی ...ولی حالا با دستهای کوچولوت گردنمون رو حلقه می کنی و یک بوس آبدار مثل یک رد پا روی گونه ی من و بابات می ذاری و می گی :دوس..تم...(دوستت دارم)
شعرهایی که برام می خونی:
دست دست بالا
کلاغه می گه قار قار
همه بشین خبردار
کارتون آوای تاتی رو به شدت دوست داری مخصوصن اون دختره ای که لباس سبز پوشیده و داره میره خونه عمه جونی و تو هم به عمه هات ارادت خاصی داری چون اونا واقعن مهربونند....
اگه مشکل ریفلاکست نبود و اگه و اگه هایی در کار نبود خیلی زود پیشرفت می کنی فقط مشکل من در حال حاضر ، مشکل که نه مسئله ای که با تو دارم اینه خیلی لجبازی خیلی...فردا با خانم داداری روانشناس کودک وقت ملاقات دارم امیدوارم چیزهای خوبی تجویز کنه که از پست بربیام...خانم داداری مربی مهربونی هم هست و تو هرچه یاد گرفتی از همین مربی دلسوز بوده...
توی چند هفته پیش اتفاقات زیادی داشتیم که بعداً برات می نویسم....
دوستدار همیشگی تو
مامی
با تشکر از تمامی دوستانی که در این مدت کامنت گذاشتن و تولد پریا جون رو تبریک گفتند.
**********************************************************
بالاخره بعد از چند جلسه گفتار درمانی بالاخره پریا جون یک حرکتی از خودش نشون داد و دیروز که رفته بودیم پارک با دیدن تاب شروع به خوندن "تاب تاب عباسی" کرد ولی نه به این صراحت..."تا تا آب بازی"البته "اب بازی از نظر پریا جون معنی دیگه ای هم میده..."منو بذار روی سینک تا آب بازی کنم"که این روزها به شدت مشغول این فعالیته و تنها سرگرمی اش تو روزهای گرم تابستونه ...
شخصیت پریا هم اکنون معجونی از مهربونی و صبر و به همراه لج است البته اگه به کاری اصرار داشته باشه و به صلاحش نباشه اونقدر من و بابی مقاومت می کنیم تا بالاخره دست بر می داره وقتی نگاهش می کنم که چه بحران هایی رو پشت سر گذاشته واقعاً از صمیم قلبم خوشحال می شم که اگه قرار بوده امتحانی رو پس داده باشیم به یاری خدا با سربلندی همه رو پشت سر گذاشتیم .....
گفتاردرمانی پریا واقعاً صبر خاصی می خواد و تو این مدت احساس می کنم کوله باری از تجربه رو بر دوش می کشم و کم کم احساس می کنم من مادر شدم چون مادر شدن فقط پرورش نیست بلکه از نظر من صبر و بردباری است هرچی باغبون به گیاهش برسه بیشتر رشد می کنه وهمیشه این اصل برام مهم بوده....
فقط از هرکی که این متن رو می خونه می خوام که برام دعا کنه...تا بار دیگه در امتحان الهی پیروز و سر افراز بیرون بیام....
دیشب با پریا جون وبابی رفتیم شهر کتاب هفت حوض تا واسه تعطیلات پریا کتاب و و سایل بازی بخریم...نمیدونم چرا دخمر ما به وسایلهای خفن پسرونه علاقه داره مثلاً می رفت تفنگ و برمی داشت... منهم حرص می خوردم و بابی خوشحال بود و می گفت دخترم می خواد مثل یه مرد بار بیاد... ...و نمی دونید چقدر ذوق زده بود تو اون دنیای رنگی ...همه چی هم می خواست و می گفت همه اونارو برام بخرین...اونقدر تو حال و هوای خودش بود و از این قفسه به اون قفسه می پرید که من گمش می کردم ...براش کارت دید آموز از سری میوهها براش خریدم و خاله نفیسه اش براش وسایل خاله بازی خرید که از وقتی اونها رو دید امانم رو بریدکه باز کنید تا بازی کنم...
دخملک اونقدر محو تماشای اسباب بازی ها شده بود که نمی دونم لباسش به کجا گیر کرد و شتلق خورد زمین که از روی صداش فهمیدیم
کجاست؟
بابی هم یک چشم غره ای به من رفت که فراموش کردم کجام؟ تا بیام به خودم بجنبم خاله نفیسه اومد من و پریا رو از چنگ نگاههای گیرای بابی نجات داد...
خلاصه دیشب به خوبی و خوشی تموم شد و من وبابی و پری و نفیس به سلامتی برگشتیم خونه و دخملک تا ١٢ شب با وسایل آشپزخونش سرگرم شدو حسابی خاله بازی کرد ....

این هم عکسی از خاله بازی پریا
![]()
