سلام دوستان گلم!

ببخشید که سر می زنین ولی هیچ چیز جدیدی اینجا نمی بینید.تعجب..سخت مشغولیم...روزها به سرعت می روند ...هیچ جیزی را احساس نمی کنم مگر با بودن در کنار دخترکم...دخترکم به زودی مرز 5 سالگی را می شکندقلب...توانایی اش خوب شده.چشمک..عاقل شده...درک می کند...همدردی می کند...ولی چه کنم کمی لجباز است...لجباز ...و من ان وقت است که غصه دار می شم...در اعماق قلبم همیشه ضربان تندی احساس می کنم...انوقت است که می فهمم مادر بودن به این راحتی ها که فکر می کردم نبود... آخ دخترک روزگار معلم چه سخت گیر است...لجبازی های دخترک برایم کمی سنگین است ...برای منی که 8 ساعت کار می کنم...4 ساعت درگیر کارهایش هستم و حالا بعد از این همه نتوانم جلوی لجبازیهایش مقاومت کنم...یک بار کوکو می خواهد ...اگر باشد ادامس موزی می خواهد ...اگر باشد پلنگ صورتی می خواهد ...اگر باشد ساع 9 شب پنگول می خواهد ...وانوقت نمی دانم به این دخترک چگونه بفهمانم پنگول فقط یک بار در روز ان هم از تلویزیون پخش میشهعصبانی...واین می وشد بهانه ای برای 2 ساعت متوالی گریستن...می گرید و می گرید... خب شما باشین چکار میکنین؟گریه

پ.ن.1 روز معلم رو به مامان جون بابا جون خاله های عزیزم عموی نازنینم و بابی مهربون تبریک می گم.قلبقلب