عرفان رو که یاد تون هست مامی میگه پسر خاله ام اون بهش میگه مامان ولی من بهش میگم اله ..من با عرفان دعوا کردم و گفتم این اله است  ولی عرفان مصرانه بهش می گفت مامانعصبانی.... خلاصه می خواستم بگم اله از پیش مامان جون اینا کوچ کرد و رفت یک شهر دیگه مامان جون و آقا جون و مامی خودم این روزها همش از اله عارفه حرف می زنند و مامی و بابیبا هم همش گریه می کنن...ما تعطیلات دو روزه رفته بودیم شمال پیش مامان جون و با با جون وله عرفه ولی این بار مثل بقیه موقعها نبود اله نبود که منو با ماشین توی شهر بگردونه...عرفان نبود که من باهش بازی کنم در واقع بودند و لی داشتند وسایلهاشون می ذاشتند داخل کارتن منو عرفان اونقدر توی کارتنها بازی کردیم که مامی مجبور شد منو بذاره خونه مامان جون...وقتی و سایلهاشون بستند و داخل ماشین گذاشتند خاله عرافه اومد خونه مامان جون سه تارش رو هم اورد و شروع کردن به زدن ولی عرفان نذاشت اله بزنه می گفت مامانی من دنگ دنگمتفکر خلاصه خونه ما امروز حالش غمیگینانه است و مامی حوصله نداره با من حرف بزنه مامی این روزها عصبانیاینجوری شده و بابی هم با مامی دعوا می کنه که چرا اینجوریعصبانی هستی از مامی خواهش کردم برام بنویسه تا یادم باشه یک و قتی تو شمال نزدیک خونه مامان جون اینا یک خاله عارف ای هم بود و حالا دیگه نبود تو یک شهر دیگه هست خداوند به خانواده خاله ام سلامتی بده و کار جدیدش هم مبارک باشه...