بعد از  گذشتن سه ماه و پشت سر گذاشتن تابستون و سپری کردن تقریباً دو ماه از پاییز  بالاخره توفیقی نصیب اینجانب شد تا آپ شوم ( چقدر سخت بود) هر موقع اتصمیم گرفتم که کلمات ردیف شده  دخترک  رو بنویسم نشد تا بالاخره در ساعت نه و سی و پنج دقیقه مورخ 17/8/89 رستگار شدم.

و اما اندر حکایت پریا خانم :

به سرعت ماورای نور گفتارش پیشرفت میکنه( خدایا شکرت به خاطر این همه لطف) فقط موقع یاد گیری کلمات  کمی اذیتم می کنه مثلاً وقتی می خوام " شونه" از اعضای بدن رو بهش یاد بدم با شونه ی سر اشتباه می گیره...عکس مار پیچ خورده رو در خت رو می گه "گل" البته انصافاً شبیه گل هم بود...

 الان شعر میخونه:

است است بالا

است است پایین

****

با با    بله (3)

****

یک رق.اص حرفه ای هم در آومده و میگه:ماما اودری بذار انتا یعنی روسری بذار تو سرت و پا به پاش باید برق.صیم خلاصه اگه خونه ای تو خیابون زرکش دیدید که دائماً صدای آهنگهای هلن و سپیده و نمیدونم کی شنیده میشه بدونید یک پ.ارتی کوچکی در حال برگزاره! و یک دخترک کوچکی با کیف بنفش و شال بنفش  و کفش های تق تقی در حال رق.صه!

 

پ.ن: است رو دست بخونید