مامان و بابا اینا هی منو میبرن بیرون از شنبه تا ۴ شنبه ...بعضی و قتها دلم که واسه خودم می سوزه که چرا منو تو گرمای تابستون که کل دنیا گرم شده منو  سوار این ماشین و اون ماشین می کن تا برسم دست خاله ها و عموهایی که فقط بلدن زور بگن و هی دست و پاهامو ماساژ بدن خب منم لجم می گیره و تو هوای گرم اتوبوسها جیغ می زنم...بعد یه آقا و خانمی یک چیزهایی میگن که من نمی فهمم..یه چیزی که شبیه اینه"خفش کن" بعد مامی و بابی عصبانی میشن از حرفشون اونوقته که من ساکت می شم....گریه

من به مامی هی میگم چرا حرفامو نمی گی توی وبلاگم... آخه مامی خیلی خسته می شه چون صبح ها که من خوابم یواشکی و بدون صدا از پیشم فرار می کنه و میره سرکار منم وقتی از خواب بیدار می شم می بینم که مامی نیستن حساب بابی رو میرسم و هروز تالنگ ظهر واسه خودم تو پارکم...آخه من گناه دارم که همیشه تو خانه تنها باشم ...تازه شم وقتی با بابی هستم بهم میگه نکن...دست نزن...خراب میشه...من هم  از خونه فراری ام مثل یه جوجه فراری...

تازگی ها اونقدر با خاله رویا خاله بازی کردم که می تونم بگم بده و بیا و افتاد وبدو ...این خاله ای که می گم  با من قصه می خونه بازی میکنه...آهنگ می ذاره بعدش من هم می رقصم ...این کلاسو خیلی دوست دارم....قلبدوستدارم خاله رویاقلب.

اونقدر مامی حرفامو ننوشته...اونقدر تنبلی کرده ...اونقدر دلم پر از دست این مامی که چرا وقتی انا(النا) دوستم می آد خونمون وقتی منو کتک می زنه هیچی بهش نمی گه ولی در عوض من هم گاه گداری یواشکی ای نیشکونکی اونو می گیرم و لی بازهم ما خیلی دوستیم...من خیلی دوست دارم برم خونشون ولی همش بابی می گه با باش خوابه....عصبانی

راستی بهتون نگفتم من اولین تابستونیه که تو دریای خزر اونم جزیره آشوراده شنا کردم مامی و بابی از همون اول می خواستن من پا لخت رو شنهای ساحلی پباده راه برم ولی من اونقدر ادا درآوردم که بابی نزدیک 500 متر منو بغل کرد تا من و مامی بتونم تنها شنا کنیم...مامی جون لطف کردن عکس هارو پایین گذاشتن اینم عکسام...

اولین شنا در یک روز گرم تابستانی در جزیره

من دوست نداشتم راه برم

اینم عرفانی پسر خاله عارفه که همیشه موقع عکس العمل چشاشو رو هم می ذاره