سلام خوبین ...خوشین ...ای ماهم بعد نیستیم...هفته پیش با بابی و پریا جون رفتیم شمال و اما اندر حکایت پریا...

هنوز سوار اتوبوس نشده بودیم که پریا خانم شروع کرد به خوردن و هرچی خوراکی داشتم  تموم کرد و تو اتوبوس وسط راهرو  رو چمدون یه بنده خدا نشسته بود و هی ام (غذا ) می خواست ...ناگفته نمونه هی می رفت راهروی اتوبوسو متر می کرد و با این کار  تونست چند بسته پفک ومقداری چیپس کاسبی کنه و اون چیزهایی رو که نباید بخوره رو بخوره.و بابی که به شدت سرش درد می کرد مسؤل این بود که پریا خانم نیفتهعصبانی 

در شمال برخلاف اون اشتهای اولیه تو اتوبوس کاملاً از غذا بدش می اومد و من بابی آی حرص خوردیم آی حرص خوردیم که نگو ....و مسافرت نزدیک بود کوفتمون بشه که روز چهارم شروع کرد به خوردن و تلافی روزهای گذشته رو در آورد....زبان

الباقی بعد که عکساشو بتونم آپلود کنم ...چشمک