این سومین شب چله ای که حضور دارم... از شب چله چیزی نمیدونم جز اینکه م م انارهایی رو که من دوست داشتم و پسته و بادوم هارو با یک کتاب که بازهم به من نمی داد تا خط خطی کنم رو آورد وداخل سینی گذاشت و از من چند تا عکس گرفت بعد با ب ب شروع به صحبت کرد ...اونقدر حرف زد و حرف زد تا متوجه شدکه واسه شام هیچی نداریم ...بعد با عجله اومد لوبیا پلو درست کرد ناگفته نموند دوستم النا و مامانش تو همین فاصله اومدند ....وتا دلت بخواد موهامو کشید ...با اینکه یک سال از من کوچکتره ولی منو میزنه ....ولی با این حال من خیلی دوستش دارم....