یادمه ماه رمضونی م م و ب ب الله  اکبر می کردن.... من هم می رفتم رو سجاده ونمی ذاشتم اونا نماز بخونن....وگاهی اوقات خودم شروع می کردم به اپر ...وتند وتند سلام می دادم...م م و ب ب اونقد ذوق زده می شدند که نگو نپرس...وهی منو ماچ می کردن... قربون صدقهام می رفتن...من هم با تعجب بهشون نیگا می کردم وبا خودم می گفتم اپر کردن هم اینقد ذوق داره متفکر

واین کار من تکرار شد وتکرار تا بالاخره دیروز م م چادر کوچولویی رو که حرفش بود  تا برام بدوزه رو دار عملی می کنه تا من هم مستقل نماز بخونم...جون بعضی اوقات میرم رو سجادشون  و ...می کنم و م م مجبوره اونارو دور بندازه!!!خجالت