سلام عیدتون مبارک!

 دیروز با م م و ب ب رفته بودم پیش مامان جون اینا و دایی و خاله هام  چون م م میگه عیده وباید  گوسفن پخ پخ کنیم...روز عید روزیه که همه صبح زود بیدار میشن نمیذارن من خوب بخوابم چون همش سرو صدا میکنن...خاله ها تمییز کاری میکنن با دیز دیز مامان جون حیاط می شوره...م م لباس آقا جون و ب برو اتو میزنه خلاصه همه یه جوری مشغولن...بعد ب ب و آقاجون ودایی مح(محمود) کوچولو می رن نماز ....به م م میگم اسک منو دایی محمود وآقاجون رو بذاره م م یک کمی تنبل شده و همه حرفام نمی نویسه میگم خسته ام.... آخه ما دیشب تو راه بودیم وبرگشتیم تهران!

با با