باز سلام نمی  دونم امروز چرا دوست دارم از خودم بگم..دیشب با م م و مامان جون رفتیم خرید کاموا حسن آباد.تو مترو موقع رفتن اونقدر شلوغ بود که نگو  ...واسه همین  م م منو گذاشت رو سرش از اون بالا چقد رمنظره قشنگی بود ... کلی سر مشکی سرهای خاله ها رو میگم...هر وقت روسری سیاهشون رو میکشیدم به من شکلات میدادن. ..کلی شکلات جمع کردم ...همه رو اون بالا که بودم شروع کردم به خوردن وسر م م را حسابی عله کردم  عله یعنی کثیف توزبان م م وم م هم یعنی مامان توزبون مامان جون آخه مامانجون فارسی دری صحبت میکنه....بعد رسیدیم حسن آباد که کلی کامواهای رنگی داشت....من هم مثل پیشی خانوم ها هی دنبال سر نخ ها می گشتم و م م باهام دعواکرد ...اصلاً من نباس با مم می اومدم باس با مامان جون می اومدم چون حریفم نمیشه...ولی م م هی به من بکن نکن میگه...بالاخره کاموا ها انتخاب شدند ولی به نظر من کسی توجه نکرد....هی برمیداشتم هی م م میذاشت سر جاش خب م م جونم چرا منو با خودت آوردی امان از دست م م ها همین جور ما کوچولوها رو برمی دارند وبا خودشون  بیهدف دور میدن... خب برم سرکارم  با با