درباره نویسنده
پریا شفیق
من پریا شفیق متولد 26 اردیبهشت 86 با تمام قدرت اعلام می کنم که خداوند را شاکرم به خاطر برگرداندن نعمت سلامتی ام و اومدم اینجا تا با م م جونم بنویسم آنچه که نوشتنی است و بنگارم آنچه زیبنده وجود من است....
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • پریا شفیق
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/٢٦
  • تاخیرررر!!!!!!!!!!!!
  • امروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدی
  • خونه جدیده
  • ای یوسف خوش نام ما خوش می روی بر بام ما
  • گزارش تصویری 1
  • دلواپس حرف نزدن تو هستم
  • بالاخره 4 ساله شدی
  • فرهنگ لغات پریا
  • خاله جونم بای بای
  • خاطرات اولین سی دی
  • هستم پس می نویسم
  • یک
  • بالاخره آپ شدم
  • حرفایی برای نوشتن
  • برای من ترانه بخوان...
  • تولدت مبارک
  • پستهای م م جون
  • پستهای م م حون
  • م م جونی
  • پست های م م جونی
  • تو بعضی پستها به مم اجازه می دم که از من بگه(3)
  • (2)
  • تو بعضی پستهام به م م جون اجازه می دم تا از من بگه ....(1)
  • اندر حکایت ما
  • 32 ماهگی
  • پریای شکمو وغرغرو!!!
  • خدا راشکر!
  • شب چله 88
  • من یه نمه بزرگ شدم
کلمات کلیدی مطالب
  • مادرانه (۱٠)
  • کودکانه (۳)
  • پدرانه (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • آذر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
دوستان من
  • یونا
  • موسیقی کودکانه
  • لیدی جین
  • کودکانه
  • کتاب کودک
  • عکس های ماما جونم
  • عشق کوچولوی من(امیر مهدی جون)
  • شری: من و سامی
  • سپهر جون
  • پویان جون
  • آرتینا فینگیلی جون
  • اراز جون
  • اسامه جون
  • مهتاب جون
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



بانوی اردیبهشتی پریا!
دلواپس نگاههای تو هستم....
من یه نمه بزرگ شدم
نویسنده: پریا شفیق - دوشنبه ۱۳۸۸/٩/۳٠

سلام خدمت عمو ها وخاله ها عرض کنم من یه نمه بزرگ شدم...و م م رو اذیت نمی کنم ...به همین دلیل م م بهم قول داد امروز وبلاگمو به روز کنه...بله! من دیگه بزرگ شدم حتماً میگین چه جوری ...مثلاً واسه هوای ب ب رو خیلی دارم وقتی می خواد بره دستشویی پشت در نگهبونی می دم و محکم به در می کوبم ومی گم اوضاع رو براهه...وقتی بشقابش خالی می شه سریع میرم کفگیر یا ملاقه رو برمی دارم و غذا رو می کشم تو بشقاب .... وقتی ب ب می آد خونه بهش میگم یالا لباستو در بیار و. گرنه جریمه اش اینه که باید منوببری پارک اون تو این هوای سرد... وقتی می خوام بخوابم به ب ب می گم پاشو برقصیم اون هم زمانی که چراغا خاموشن... وقتی ب ب تو اوج خوابه بهش می گم دعا کنه وتا دستشو رو صورتش نکشه اصلاً واسه من قابل قبول نیست .خلاصه من به ب ب خیلی ارادت  دارم به همین خاطر م م به من می گه تو دیگه بزرگ شدی!!

نظرات ()



اولین نماز
نویسنده: پریا شفیق - یکشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٢

یادمه ماه رمضونی م م و ب ب الله  اکبر می کردن.... من هم می رفتم رو سجاده ونمی ذاشتم اونا نماز بخونن....وگاهی اوقات خودم شروع می کردم به اپر ...وتند وتند سلام می دادم...م م و ب ب اونقد ذوق زده می شدند که نگو نپرس...وهی منو ماچ می کردن... قربون صدقهام می رفتن...من هم با تعجب بهشون نیگا می کردم وبا خودم می گفتم اپر کردن هم اینقد ذوق داره متفکر

واین کار من تکرار شد وتکرار تا بالاخره دیروز م م چادر کوچولویی رو که حرفش بود  تا برام بدوزه رو دار عملی می کنه تا من هم مستقل نماز بخونم...جون بعضی اوقات میرم رو سجادشون  و ...می کنم و م م مجبوره اونارو دور بندازه!!!خجالت

نظرات ()



اولین داستان م م
نویسنده: پریا شفیق - شنبه ۱۳۸۸/٩/٢۱

الان جند شبه که م م موقع خواب واسم قصه می گم چون دوست دارم و بهش خوب گوش می دم ...دیروز روز  جهانی کودک ورسانه بود ...م م میگه بس شد که سی دی نیگاه کردی همش من اوای تاتی رو نیگاه می کنم...به همین خاطر م م دیروز یاد گرفت که واسم قصه بخونه ...اولین قصها ش راجع ملک محمد و دخترهایی که یک دل نه و صد دل عاشقش می شن بود ولی من خوشم نیومد ...بعد م م شعر پریای نازنین چه تونه زار میزنین ...پریا گشنشونه ...پریا تشنه شونه رو واسم خوند و بهم فهموند که  من گشنه وتشنه هستم من هم م م رو مجبور کردم اول چراغ رو روشن کنه بعد واسم ام وبعد آب بیاره تا اون باشه از این شعر ا واسم نخونه!نیشخندمشغول تلفن

نظرات ()



عکس تاریخی در عید قربان
نویسنده: پریا شفیق - سه‌شنبه ۱۳۸۸/٩/۱٧

م م خیلی بد شده دیگه  واسم نمی نویسه...حالا با خواهش واصرار به من قول داده وقتی از سرکار اومد بنویسه بهش گفتم عکس های من وعرفان جون و فرهانه جون رو  بذاره تو وبلاگم...این عکس خیلی برام خاطره است چون تنها نفری که ساکت بود وبه دوربین نیگا می کرد من بودم ...عرفان هی می خواست از پشت گلدونها فرار کنه ...فرهانه هم ازش تقلید می کرد ...خلاصه تا م م عکس ها رو گرفت ...کلی طول کشید ....ناگفته نمونه خاله ها و ما مان جون کلی پشت صحنه تلاش کردن...دست میزدن تا ما اونجا وایستیم...

 

به قیافه عرفان توجه کنید ببینید چه ناز گریه میکنه!!

 

فرهانه که هم از گلها وهم از جیغ عرفان ترسیده....

 

نظرات ()



پریای رقاص
نویسنده: پریا شفیق - سه‌شنبه ۱۳۸۸/٩/۱٠

دیشب  ب ب رفته بود ...من هم کلی دلم واسه ب ب تنگ شده و شروع کردم به های های گریه تابلکه م م دلش بسوزه واون کاپشن سرمه ای که هروقت میرم بیرون تنم می کنم رو بپوشم ولی م م دیشب خیلی مهربون شده بود و واسه من آواز خوند ومن هم بالاخره رضایت دادم و از خیر کاپشن گذشتم .م م شروع کرد به خوندن این:

ای همصدای خوبم بخون تا بخونم                عمر من تو هستی بدون تا بدونم

بی تو ....

من هم واسه م م دست می زدم وسرم تکون میدادم خلاصه این آهنگ م م خیلی منو گرفته بود وهمین جوری من می رقصیدم تا بالاخره ب ب اومد ومارو در این حالت دید وبه م م گفت دستت طلا داری مثل خودت بار می آری !اون موقع بود که م م از خوندن دست کشید ولی من همچنان قر ریخته بود تو کمرم که نگو نپرس! فکر نمیکردم از این آهنگ گوگوش این قد رلذت ببرم آخه من قبلاَ با صدای اذون می رقصیدم ولی با این، امتحان نکرده بودم!!قلب

نظرات ()



عید قربان
نویسنده: پریا شفیق - یکشنبه ۱۳۸۸/٩/۸

سلام عیدتون مبارک!

 دیروز با م م و ب ب رفته بودم پیش مامان جون اینا و دایی و خاله هام  چون م م میگه عیده وباید  گوسفن پخ پخ کنیم...روز عید روزیه که همه صبح زود بیدار میشن نمیذارن من خوب بخوابم چون همش سرو صدا میکنن...خاله ها تمییز کاری میکنن با دیز دیز مامان جون حیاط می شوره...م م لباس آقا جون و ب برو اتو میزنه خلاصه همه یه جوری مشغولن...بعد ب ب و آقاجون ودایی مح(محمود) کوچولو می رن نماز ....به م م میگم اسک منو دایی محمود وآقاجون رو بذاره م م یک کمی تنبل شده و همه حرفام نمی نویسه میگم خسته ام.... آخه ما دیشب تو راه بودیم وبرگشتیم تهران!

با با

نظرات ()



شعر م م که واسم میخونه
نویسنده: پریا شفیق - چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/٤

پدرک نا نداره...

مادرک خسته شده...

دخترک فقط نیگا میکنه به آسمون....

حوریها ...پریها ....فرشته ها.... دعا کنین توحقمون.....

تا که من خوب بشم ....بازی کنم ....شادی کنم.... ای خدای مهربون!!

آمین!

نظرات ()



من دارم کم کم بزرگ میشم
نویسنده: پریا شفیق - چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/٤

ب ب وم م سخت در تلاشند که بهه من بگن برو تو دستشویی ...کن ...اخه وقتی منو پوشک میکنن پاهام می سوزه ... هر وقت ...میکنم م م  میرم به م م جون میگم اخه اونها بهم گفتن که نشون بده کجا خرابکاری می کنی...یک کار جدید هم یاد گرفتم و اونه که دوست دارم لج کنم ...غذا بهم میدن اخ کنم... جایی که به من میگن برو نمی رم...جایی که میگن بیا نمی ام....یک عادت دیگه هم پیدا کردم دوست دارم شبا م م و ب ب ادیت کنمم موقع خواب اب و ام میخوام اون هم نون وخامه...اگه نداشته باشن مجبور شون میکنم برن بخرن خلاصه من کم کم دارم بزرگ میشم ...من نمیگم م م به ب ب میگه! چشمک

نظرات ()



خوابیدن پر ماجرا
نویسنده: پریا شفیق - دوشنبه ۱۳۸۸/٩/٢

دیشب ب ب و م م میخواستند منو زود بخوابونن...البته راستش خیلی زود نبود ساعت ۵/٩ شب بود ...چون مامان جون اینا رفتن خونه شون من باهاس فردا برم مهد کودک...وساعت ۶ از خواب بیدارشم....خلاصه م م چراغه رو خاموش کرد ومن هم هی غر زدم که نمی خوام بخوابم ولی کو گوش شنوا ...ما نی نیها بعضی موقعها دوست داریم شب بیدار بمونیم با ن ن ها بازی کنیم ...باد بادک هوا کنیم....بریم یک هویی رو ب ب ها بریم لگد بزنیم به م م ها ...بپریم رو شکماشون ....صدای جیغ اونها رو در بیاریم ...خلاصه تا ١١شب من کار داشتم و نذاشتم م م اینا بخوابن....الته صدای خر وپف ب ب بعضی وقتها منو می ترسون...چون م م لج کرد  و چراغ رو روشن نکرد ومن هم نامردی نکردم تو همون تاریکی کارمو انجام دادم...نیشخند

نظرات ()



اولین موزه-دارآباد حیات وحش
نویسنده: پریا شفیق - یکشنبه ۱۳۸۸/٩/۱

من تابستونیه با ب ب و م م رفتم موزه حیات وحش  دار آباد خیلی بهم خوش گذشت از رو اسکم معلومه چقدر بهم خوش گذشته!!!متفکر

 

 

 

 

نظرات ()