سلام خدمت عمو ها وخاله ها عرض کنم من یه نمه بزرگ شدم...و م م رو اذیت نمی کنم ...به همین دلیل م م بهم قول داد امروز وبلاگمو به روز کنه...بله! من دیگه بزرگ شدم حتماً میگین چه جوری ...مثلاً واسه هوای ب ب رو خیلی دارم وقتی می خواد بره دستشویی پشت در نگهبونی می دم و محکم به در می کوبم ومی گم اوضاع رو براهه...وقتی بشقابش خالی می شه سریع میرم کفگیر یا ملاقه رو برمی دارم و غذا رو می کشم تو بشقاب .... وقتی ب ب می آد خونه بهش میگم یالا لباستو در بیار و. گرنه جریمه اش اینه که باید منوببری پارک اون تو این هوای سرد... وقتی می خوام بخوابم به ب ب می گم پاشو برقصیم اون هم زمانی که چراغا خاموشن... وقتی ب ب تو اوج خوابه بهش می گم دعا کنه وتا دستشو رو صورتش نکشه اصلاً واسه من قابل قبول نیست .خلاصه من به ب ب خیلی ارادت دارم به همین خاطر م م به من می گه تو دیگه بزرگ شدی!!
یادمه ماه رمضونی م م و ب ب الله اکبر می کردن.... من هم می رفتم رو سجاده ونمی ذاشتم اونا نماز بخونن....وگاهی اوقات خودم شروع می کردم به اپر ...وتند وتند سلام می دادم...م م و ب ب اونقد ذوق زده می شدند که نگو نپرس...وهی منو ماچ می کردن... قربون صدقهام می رفتن...من هم با تعجب بهشون نیگا می کردم وبا خودم می گفتم اپر کردن هم اینقد ذوق داره 
واین کار من تکرار شد وتکرار تا بالاخره دیروز م م چادر کوچولویی رو که حرفش بود تا برام بدوزه رو دار عملی می کنه تا من هم مستقل نماز بخونم...جون بعضی اوقات میرم رو سجادشون و ...می کنم و م م مجبوره اونارو دور بندازه!!!
الان جند شبه که م م موقع خواب واسم قصه می گم چون دوست دارم و بهش خوب گوش می دم ...دیروز روز جهانی کودک ورسانه بود ...م م میگه بس شد که سی دی نیگاه کردی همش من اوای تاتی رو نیگاه می کنم...به همین خاطر م م دیروز یاد گرفت که واسم قصه بخونه ...اولین قصها ش راجع ملک محمد و دخترهایی که یک دل نه و صد دل عاشقش می شن بود ولی من خوشم نیومد ...بعد م م شعر پریای نازنین چه تونه زار میزنین ...پریا گشنشونه ...پریا تشنه شونه رو واسم خوند و بهم فهموند که من گشنه وتشنه هستم من هم م م رو مجبور کردم اول چراغ رو روشن کنه بعد واسم ام وبعد آب بیاره تا اون باشه از این شعر ا واسم نخونه!

م م خیلی بد شده دیگه واسم نمی نویسه...حالا با خواهش واصرار به من قول داده وقتی از سرکار اومد بنویسه بهش گفتم عکس های من وعرفان جون و فرهانه جون رو بذاره تو وبلاگم...این عکس خیلی برام خاطره است چون تنها نفری که ساکت بود وبه دوربین نیگا می کرد من بودم ...عرفان هی می خواست از پشت گلدونها فرار کنه ...فرهانه هم ازش تقلید می کرد ...خلاصه تا م م عکس ها رو گرفت ...کلی طول کشید ....ناگفته نمونه خاله ها و ما مان جون کلی پشت صحنه تلاش کردن...دست میزدن تا ما اونجا وایستیم...

به قیافه عرفان توجه کنید ببینید چه ناز گریه میکنه!!

فرهانه که هم از گلها وهم از جیغ عرفان ترسیده....
دیشب ب ب رفته بود ...من هم کلی دلم واسه ب ب تنگ شده و شروع کردم به های های گریه تابلکه م م دلش بسوزه واون کاپشن سرمه ای که هروقت میرم بیرون تنم می کنم رو بپوشم ولی م م دیشب خیلی مهربون شده بود و واسه من آواز خوند ومن هم بالاخره رضایت دادم و از خیر کاپشن گذشتم .م م شروع کرد به خوندن این:
ای همصدای خوبم بخون تا بخونم عمر من تو هستی بدون تا بدونم
بی تو ....
من هم واسه م م دست می زدم وسرم تکون میدادم خلاصه این آهنگ م م خیلی منو گرفته بود وهمین جوری من می رقصیدم تا بالاخره ب ب اومد ومارو در این حالت دید وبه م م گفت دستت طلا داری مثل خودت بار می آری !اون موقع بود که م م از خوندن دست کشید ولی من همچنان قر ریخته بود تو کمرم که نگو نپرس! فکر نمیکردم از این آهنگ گوگوش این قد رلذت ببرم آخه من قبلاَ با صدای اذون می رقصیدم ولی با این، امتحان نکرده بودم!!
سلام عیدتون مبارک!
دیروز با م م و ب ب رفته بودم پیش مامان جون اینا و دایی و خاله هام چون م م میگه عیده وباید گوسفن پخ پخ کنیم...روز عید روزیه که همه صبح زود بیدار میشن نمیذارن من خوب بخوابم چون همش سرو صدا میکنن...خاله ها تمییز کاری میکنن با دیز دیز مامان جون حیاط می شوره...م م لباس آقا جون و ب برو اتو میزنه خلاصه همه یه جوری مشغولن...بعد ب ب و آقاجون ودایی مح(محمود) کوچولو می رن نماز ....به م م میگم اسک منو دایی محمود وآقاجون رو بذاره م م یک کمی تنبل شده و همه حرفام نمی نویسه میگم خسته ام.... آخه ما دیشب تو راه بودیم وبرگشتیم تهران!
با با
پدرک نا نداره...
مادرک خسته شده...
دخترک فقط نیگا میکنه به آسمون....
حوریها ...پریها ....فرشته ها.... دعا کنین توحقمون.....
تا که من خوب بشم ....بازی کنم ....شادی کنم.... ای خدای مهربون!!
آمین!
ب ب وم م سخت در تلاشند که بهه من بگن برو تو دستشویی ...کن ...اخه وقتی منو پوشک میکنن پاهام می سوزه ... هر وقت ...میکنم م م میرم به م م جون میگم اخه اونها بهم گفتن که نشون بده کجا خرابکاری می کنی...یک کار جدید هم یاد گرفتم و اونه که دوست دارم لج کنم ...غذا بهم میدن اخ کنم... جایی که به من میگن برو نمی رم...جایی که میگن بیا نمی ام....یک عادت دیگه هم پیدا کردم دوست دارم شبا م م و ب ب ادیت کنمم موقع خواب اب و ام میخوام اون هم نون وخامه...اگه نداشته باشن مجبور شون میکنم برن بخرن خلاصه من کم کم دارم بزرگ میشم ...من نمیگم م م به ب ب میگه! 
دیشب ب ب و م م میخواستند منو زود بخوابونن...البته راستش خیلی زود نبود ساعت ۵/٩ شب بود ...چون مامان جون اینا رفتن خونه شون من باهاس فردا برم مهد کودک...وساعت ۶ از خواب بیدارشم....خلاصه م م چراغه رو خاموش کرد ومن هم هی غر زدم که نمی خوام بخوابم ولی کو گوش شنوا ...ما نی نیها بعضی موقعها دوست داریم شب بیدار بمونیم با ن ن ها بازی کنیم ...باد بادک هوا کنیم....بریم یک هویی رو ب ب ها بریم لگد بزنیم به م م ها ...بپریم رو شکماشون ....صدای جیغ اونها رو در بیاریم ...خلاصه تا ١١شب من کار داشتم و نذاشتم م م اینا بخوابن....الته صدای خر وپف ب ب بعضی وقتها منو می ترسون...چون م م لج کرد و چراغ رو روشن نکرد ومن هم نامردی نکردم تو همون تاریکی کارمو انجام دادم...
من تابستونیه با ب ب و م م رفتم موزه حیات وحش دار آباد خیلی بهم خوش گذشت از رو اسکم معلومه چقدر بهم خوش گذشته!!!


