دیشب با پریا جون وبابی رفتیم شهر کتاب هفت حوض تا واسه تعطیلات پریا کتاب و و سایل بازی بخریم...نمیدونم چرا دخمر ما به وسایلهای خفن پسرونه علاقه داره مثلاً می رفت تفنگ و برمی داشت... منهم حرص می خوردم و بابی خوشحال بود و می گفت دخترم می خواد مثل یه مرد بار بیاد... ...و نمی دونید چقدر ذوق زده بود تو اون دنیای رنگی ...همه چی هم می خواست و می گفت همه اونارو برام بخرین...اونقدر تو حال و هوای خودش بود و از این قفسه به اون قفسه می پرید که من گمش می کردم ...براش کارت دید آموز از سری میوهها براش خریدم و خاله نفیسه اش براش وسایل خاله بازی خرید که از وقتی اونها رو دید امانم رو بریدکه باز کنید تا بازی کنم...
دخملک اونقدر محو تماشای اسباب بازی ها شده بود که نمی دونم لباسش به کجا گیر کرد و شتلق خورد زمین که از روی صداش فهمیدیم
کجاست؟
بابی هم یک چشم غره ای به من رفت که فراموش کردم کجام؟ تا بیام به خودم بجنبم خاله نفیسه اومد من و پریا رو از چنگ نگاههای گیرای بابی نجات داد...
خلاصه دیشب به خوبی و خوشی تموم شد و من وبابی و پری و نفیس به سلامتی برگشتیم خونه و دخملک تا ١٢ شب با وسایل آشپزخونش سرگرم شدو حسابی خاله بازی کرد ....

این هم عکسی از خاله بازی پریا
![]()

سلام ...من مامی پریا امروز ١٧ اسفند ١٣٨٨ باید بگم که خیلی خوشحالم ...چون جواب آزمایشهای پریا جون این طور نشون داده بود که هیچ اسیدی تو مری اش دیده نشده و نشان دهنده اینه که ریفلاکس اش بعد از تقریبا سه سال داره برطرف میشه...طفل معصوم چه حکایتهایی با این رفلاکسش داشت و چه زجرهایی که نکشید ..همین جا از تمامی دوستام که تو این مدت (کم هم نبوده) تشکر میکنم ...چون با حضور گرمشون و یا باصدای قشنگشون به من محبتشون رو نشون دادن...خدارا هم شکر گزارم که به من و بابی این صبر و داد تا در امتحانش پیروز و سر افراز بیرون بیایم...

