بانوی اردیبهشتی پریا!
دلواپس نگاههای تو هستم.... 
قالب وبلاگ
نويسندگان

پریای راننده:

پشت فرمان- ماشین روشن- ترمز دستی پایین و اماده حرکتتعجب

پریای شیطون:

مامان برو آمپول بزن بعد گریه کن باشه مامان! ببین من گریه نمیکنم!

پریای منظم:

پریا: صبح که از خواب پا میشیم اول ج.ی.ش میکنیم بعد مسواک می زنیم بعدش با حوله خشک میکنیم بعدش میایم بیرون !!!!!چشمک

پریای مهربون: اگه مامان جایزه نخره باز هم اونو دوست دارمقلب

پریای نگران: هر روز بعد از سر کار اومدن از من می پرسه؟ مامان چی شد آمپول زدی؟ به گمان دخترکم می رون تا آمپول بزنمناراحت

پریای چموش:

میاد یواشکی تو گوشم زمزمه می کنه بعد میگه : خب باشه! برام می خری؟ میگم چی ؟ جواب میده: هیس ! ساکت!

 

 

 

[ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/٢٩ ] [ ٩:۳٦ ‎ق.ظ ] [ پریا شفیق ]

خوشبختانه بعد اینکه برگشتیم از سفر روحیه ات بسیار عالیه... و به قول خودت که همش شعر می خونی" همه چی ارومه من چقدر خوشحالم"  برای تو روزهای پر از ارامشی وجود داره دیگه از اون کتک کاری که در 5 ماه اول سال داشتی خبری نیست خیلی ارو م تر شدی می دونی چرا ؟ چون تو صحبت کردنت خیلی پیشرفت کردی و گفتار درمانت هم همین رو می گفت این روزها رفتیم تو خونه جدیده( به قول خودت) و همش نگران اینم که نکنه باز روزهایی که در خانه لیلا بودیم تکرار بشه چون اونجا کجا و اینجا کجا؟؟؟؟؟؟؟؟ همسایه ها در اینجا بسیار حساس هستند و هنوز سه روز نگذشته تذکر دادند که سر و صدا داریم ... اون به خاطر لجبازی تو با بابی... تو خونه جدیده به من قول دادی که سر و صدا نکنی به من گفتی:" اگه ساکت باشم برام جایزه می خری" 

 تو خونه جدیده داستانها داریم اولین روزی که رفتیم اونجا چون خونه خالی بود سر و صدا می کرد و از انعکاس صدات در خونه کیف می کردیب و همش می گفتی" بو بو بو " و همون روز به علت سر و صدای بیش از اندازه به خونه توسط بابی تبعید شدی...

اتفاقی که در روز بعد اوفتاد این بود که اندازه و متراژ خونه از دستت در رفته بود و هی می خوردی به در و دیوار یک بار نزدیک بود بری تو میز تلویزیون که به خیر گذشت...

خلاصه تا  تو این خونه جدیده جا بیفیتم فکر کنم  حسابی باید حرص بخوریملبخند

خونه جدیده: نقل قول پریا

 

[ چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/٢۳ ] [ ۳:٠۱ ‎ب.ظ ] [ پریا شفیق ]

حالا دیگه اونتقدر قدرتمندشدی که می تونی براحتی از حق خودت دفاع کنی  ...می تونی دعواکنی ...قهر کنی ... بعد بیای آشتی کنی و بهم بگی : مامان ببخشید اگه بهت نگاه نکنم باز منتظر میشوی تا رضایت منو جلب کنی...

یکی از ویژگی هایی که این روزها به دست آورد های که منو سخت نگران می کنه اینه که به راحتی و بدون اینکه فکر کنی بچه های کوچکتر از خودتو می زنی و این خیلی بده می دونی چرا چون محبوبیت تورو کم میکنه و می ترسم از روزی که هرکس اسمت را بشنوه مثل ستایا دختر عموی کوچکت که با شنیدن نام تو یک کاسه را انداخت و شکستهیپنوتیزم از بس که به این طفل معصوم موقعی که فندخت بودیم کتک زدی؟ دو سه روزی بود که اصلن خودت هم متوجه نبودی که چه جوری دستت  به طور ناگهانی روی صورت افراد مختلف از جمله عرفانی پسر خاله عارفه که تو بهش خیلی ارادت داری و خاله ات که معترض از وضعیت تو...ستایش دختر عمه صیفوره و ستایا کوچولو...عصبانی عزیزم کمی صبور باش !  صبر می تونه از بزرگترین نعمتهایی باشه که خداوند به بندگانش عطا می کنه!

از فندخت خیلی خوشت اومده چون به قول تو بع بعی داره شیر  داره( به سگ گله) و جویی پر آبی داره که تو یک روز کامل توش آب بازی می کردی...از همه مهم تر بابا بزرگ و بی بی مهربون داره! ولی خیلی بی معرفتی پریا می دونی چرا؟ جون به محض اینکه از اونجا اومدیم بیرون فراموششون کردی و حتی  یک بار هم بهونه اونها رو نگرفتی ! فقط می گفتی : آسمن ، ساناز، اجت( حجت) ، داداشی،( مرتضی پسر عمو)

 

این هم عکساشون  تا هر وقت بهشون نگا کنی بدونی روزی روزگاری تو هم در این روستا بودی....(از راست به چپ: یاسمن پریا آیدا ستایا و ساناز)

 

یک روز تو همین تعطیلات با خاله عارفه رفتیم بیرون رفتیم کنار قنات و تو نزدیک بود دمپایی که برای بار دوم برات خریده بودم به آب بدی البته با سر و صداهای خاله عارفه و افرادی که پایین داشتند ماشین می شستند قضیه به خیر گذشت....

عرفان و پریا در کوچه باغ ده

 

 

در حال پایین اومدن از سراشیبی

 

 

 

اونقدر شلوغ کاری کردین که خاله عارفه شما رو به مدت نیم ساعت در صندوق عقب نگه داشت.

این هم مسیر جوی آب که لنگه دمپایی به این سرعت از ما دور می شد.....

 

 

خوشبختانه بر خلاف سفرهای قبلی که حتمن روانه بیمارستان می شدی تو این سفر فقط چند روز تب کردی که با یک پنی سیلین شش سه سه خوب شدی ولی ویروست رو به من و بابی دادی و هنوز هم که یک هفته از ان روز میگذره من و بابی به شدت استخون درد داریم....

 

 

[ دوشنبه ۱۳٩٠/٥/۳ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ پریا شفیق ]

فروردین 90 اصفهان:))  عمارت علی قاپو-جاتون خالی بود رفتیم پیش خاله شیما تا تونستم گریه کردم (البته اون خنده ام رو نبینین)خجالت

 

هتل عباسی اصفهان- فروردین 90 با بابی جون جونم

 

سوار بر اسب با بابی راستی میدونید من یک اسب قهوه ای دارم که تو پارک اب و اتشه.....

بعد از اومدن از سرزمین عجایب

 

روز تولدم در مهد - پارسیا رو دوست می دارم...

 

روز 26 اردیبهشت خاطره انگیز ترین روز سال - تولد دست جمعی در مهد کودک سیمای فرشتگان

اونچه خاطرم هست-از چپ به راست: مانی-یوسف - کسرا- علیرضا- باربدو آخری نمی دونم اسمش چیه(ببخشید عزیزم)

 

 

ومن در حال نگاه کردن به بابی....

 

 

 

 

 

 

 

 

[ چهارشنبه ۱۳٩٠/٤/۱ ] [ ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ] [ پریا شفیق ]

نه دیگه نمی تونم این عنوان رو واسه اینجا انتخاب کنم چون همین جوری که میگذره روند صحبت های تو بیشتر و بیشتر میشه تو این روزها دامنه لغتت زیاد و زیاد  میشه طوری که بعضی جاها می مونم چی جواب تو بدم بعضی روزها با بابی میای پیشم و خیلی هم بهت خوش میگذره ولی من از پا در میام ....علاقه خاصی به آب سرد کن و لیوان داری میری هرچی لیوان هست بر می داری و قلوپ و قلوپ آب سرد می خوری هر چی هم بهت تذکر میدم فایده نداره....

با امیر مهدی که مهدی صداش میزنی مسابقه میذاری تو آب خوردن نه یک بار بلکه صد بار ... اون هم کجا وسط راهرو بعدش دوتایی میزنید به آواز و با خنده های شادمانه همه رو به وجد میارید بجز منو مامان امیر مهدی...

از خونه با بابی بهم زنگ میزنی بهم میگی : می سام بیام ادایه مامانی  بعدبهم میگی زود بیااونمون من گیه کردم.(یعنی گریه می کنم)

تو ماشین تو پارک تو مهمونی عاشق ادایه مامانی هستی خلاصه همه جا ....

جدیدا عصبانی میشی طوری که نمی تونم حریفت بشم و دیگه اون دخمل کوچولویی که همیشه مظلوم بود نیستی داری قدرتمند میشی ولی عزیزم قدرتت رو باید در بیرون خونه نشون بدی نه تو خونه خونه مون جایی که همیشه باید توش محبت باشه محبت خیلی زیاد ....وقتی چیزی بهت ندیم عصبانی میشی:تو بدی عزیزمهیپنوتیزم

اگه من بدم پس عزیز گفتنت چیه؟ اگه خوبیم پس بد گفتنت چیه؟

سوار ماشین تو اتوبان اگه بشنوی و احساس کنی کسی برای ما بوق میزنه میگی : مرضعصبانی

یکی از ترفندهای جدید تو موقع فرار کردن از کار میدونی چیه؟ داد می زنی و جیغ میکشی؟ گیه کردم گیه کردم:( یعنی گریه می کنم ها)گریه 

.

.

کسی میدونه چه جوری باید سایز عکسهامو تغییر بدم کلی عکس اپلود نشده دارم....

 

 

[ شنبه ۱۳٩٠/۳/٢۸ ] [ ٢:٤۳ ‎ب.ظ ] [ پریا شفیق ]

  آره عزیزم بالاخره ۴ ساله شدی به همین زودی به سرعت برق وباد  ولی با لحظاتی کشدار پریا جون دوست دارم و همین جا و در همین لحظه بهت میگم که هروقت به یاد روز تولدت و زمان سپری شده بعد از اون نمی دونم چرا واقعا چرا اشک میاد تو چشمام هر وفت به لحظه لحظه رشد تو فکر می کنم با خودم میگم :

   آری تا شقایق هست زندگی باید کرد

   زندگی باید کرد

   زندگی ام را هستی ام و نفس کشیدنم را و لذت بردنم را  از این زندگی کوتاه تا ابدمدیون تو هستم

تو

به من فهماندی

تو به من یاد دادی

چگونگی زیستن چگونگی دوست داشتن و چگونه انسان بودن را.

    ۴ سالگی ات مبارک گنجشک کوچک من!

 

[ دوشنبه ۱۳٩٠/٢/٢٦ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ] [ پریا شفیق ]

کویینم: کو ببینم

ما ماست: مال ماست

اشف: کفش

بشکسته: شکسته

آله: خاله

آله گودر: خاله گوهر

موقع دور زدن ماشین: با با چی شد؟

فف: کیف

اینک (به فتح اول) : عینک

ماکی: ماکارونی

کوکو یم: کوکو می خوام

آشم: آش می خوام

اشنگه: قشنگه

استم: خسته ام

بهش می گم اسم چند تا حیوون بگو:

تندو نتد مییگه: اسب...  جوجه ...موش ..فیل ...شیر... مامان ...باباهیپنوتیزم

 

[ شنبه ۱۳۸٩/۱٢/٧ ] [ ٩:۳۱ ‎ق.ظ ] [ پریا شفیق ]

عرفان رو که یاد تون هست مامی میگه پسر خاله ام اون بهش میگه مامان ولی من بهش میگم اله ..من با عرفان دعوا کردم و گفتم این اله است  ولی عرفان مصرانه بهش می گفت مامانعصبانی.... خلاصه می خواستم بگم اله از پیش مامان جون اینا کوچ کرد و رفت یک شهر دیگه مامان جون و آقا جون و مامی خودم این روزها همش از اله عارفه حرف می زنند و مامی و بابیبا هم همش گریه می کنن...ما تعطیلات دو روزه رفته بودیم شمال پیش مامان جون و با با جون وله عرفه ولی این بار مثل بقیه موقعها نبود اله نبود که منو با ماشین توی شهر بگردونه...عرفان نبود که من باهش بازی کنم در واقع بودند و لی داشتند وسایلهاشون می ذاشتند داخل کارتن منو عرفان اونقدر توی کارتنها بازی کردیم که مامی مجبور شد منو بذاره خونه مامان جون...وقتی و سایلهاشون بستند و داخل ماشین گذاشتند خاله عرافه اومد خونه مامان جون سه تارش رو هم اورد و شروع کردن به زدن ولی عرفان نذاشت اله بزنه می گفت مامانی من دنگ دنگمتفکر خلاصه خونه ما امروز حالش غمیگینانه است و مامی حوصله نداره با من حرف بزنه مامی این روزها عصبانیاینجوری شده و بابی هم با مامی دعوا می کنه که چرا اینجوریعصبانی هستی از مامی خواهش کردم برام بنویسه تا یادم باشه یک و قتی تو شمال نزدیک خونه مامان جون اینا یک خاله عارف ای هم بود و حالا دیگه نبود تو یک شهر دیگه هست خداوند به خانواده خاله ام سلامتی بده و کار جدیدش هم مبارک باشه...

 

[ شنبه ۱۳۸٩/٩/٢٧ ] [ ۳:٥٢ ‎ب.ظ ] [ پریا شفیق ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من پریا شفیق متولد 26 اردیبهشت 86 با تمام قدرت اعلام می کنم که خداوند را شاکرم به خاطر برگرداندن نعمت سلامتی ام و اومدم اینجا تا با م م جونم بنویسم آنچه که نوشتنی است و بنگارم آنچه زیبنده وجود من است....
صفحات اختصاصی
RSS Feed



فروش بک لینکطراحی سایتعکس